X
تبلیغات
قفسه ی رمان های عاشقانه - جی افم میشی

قفسه ی رمان های عاشقانه

ایستگاه رمان خوان ها

جی افم میشی

مثل هر روز زنگ آخر من و ممد و افرا، هنوز کلاس تموم نشده دم و دستکمون تو کوله هامون بود تا زنگ خورد گوله بزنیم بیرون. نگاهی به ساعتم انداختم دیگه نزدیک بود، سه ...دو... یک... سه تایی با شنیدن زنگ عین فنر از جا در رفتیم ولی حالا مگه این معلم عربیمون ول میکرد بره؟
افرا زیر گوشم گفت: اَهَه حالا اگه این چلغوز پاشد بره!!!
یه نگاه به حرکات مثل مرده معلممون کردم و گفتم راه بیفتین. دو تاشون دنبالم اومدن. رسیدم به میز معلم با صدای بلندی گفتم: خسته نباشین با اجازه!
از بالای عینکش یه نگاه سرزنش بار بهمون انداخت و گفت: صاحب اجازه این بفرما. تو دلش احتمالا گفت: هِری پسره نکبت!!!!
بچه ها انگار منتظر همین کار من بودن چون کل کلاس عین گله رم کرده از ما سه تا زودتر اومد بیرون.ممد که نزدیک بود کله پا بشه با داد گفته: هوی چه تونه؟ یواشتر!
کوله شو کشیدمو گفتم : چی چی رو یواشتر؟ بجنب تا نخاله هاش نمونده!
افرا که یه پاشو گرفته بود بالا تا موبایلشو از جورابش بیرون بیاره ، لی لی کنون دنبالمون اومد و گفت: تو باز میخوای بری منت این دختر رو بکشی؟
منم گوشیمو از تو جیب مخفی کیفم بیرون آوردم و با دیدن sms رویا یادم رفت جواب افرا رو بدم و به ممد گفتم: تو روحت مملی که این آشو برا من پختی!!!
ممد پقی زد زیر خنده و گفت: رویا رو میگی؟
- نه عمه تو میگم، خب همون سلیته رو میگم دیگه، از بس اس غمگین زده برام و آه و ناله کرده خفه شدم بابا!
- خب چرا میخوای ولش کنی؟
- تا جونش درآد، دختره اکبیری با این وحید هست تو کلاس ب ، دوست شده فکرم میکرد من خرم نمیفهمم.
افرا که داشت به دوست دخترش اس میداد سرشو بالا آورد و گفت: نیست تو فقط با اون بودی الان رگ غیرتت باد کرده داداش.
- گمشو ، من یه پسرم فرق داره.
همین موقع گوشیش زنگ خورد و با گفتن یه عزیــــــــــــــــــــــ زم رفت جلوتر از ما.
ممد نگاهی به افرا کرد و گفت: این افرا هم دلش گیر یه دختر افتاد ، دیگه افتاده ها.
- ولش کن دو بار دیگه مثل قضیه ندا براش پیش بیاد ،حالیش میشه از این غلطا نکنه.
ممد آرنجشو گذاشت رو شونه م و گفت: جواب افرا رو ندادی!
دستشو از رو شونه م برداشتمو گفتم: اولا هیکل گندتو نده رو من، بعدشم جواب چیشو؟
یه پس گردنی بهم زد و گفت: جواب ماچشو!!! همین دختره دیگه، بازم میخوای بری منت کشی؟
خواستم یه تیپا بهش بزنم که جا خالی داد و گفتم: ببین کی دارم بهت میگم ، من این دختر رو خر میکنم، مثل اینکه داداشتو نشناختی هنوز.
- توئه دیوث رو که میشناسم، ولی همه ی دخترا هم مثل هم نیستن.
- نه بابا همه شون از یه قماشن!
دیگه نزدیکای مدرسه موردنظر بودیم. زنگ مدرسه هامون همراه میخوردا، ولی ما تندتر میومدیم برسیم به اینا، دخترا هم سلانه سلانه میرفتن ما برسیم بهشون!!!
افرا هم با دوست دخترش خدافظی کرد و اومد تا ببینه ممد مخ کدومشونو میزنه و من آیا موفق میشم بالاخره بعد از دو هفته از این دختره شماره بگیرم؟
این وسط خود افرا که لازمه بگم اسم اصلیش افراسیابه، مامانش دبیر ادبیاته ، انگار اسم اصیل ایرانی قحط بوده که رفته برا بچه م اسم گذاشته. از همون روز اول بهش میگفتیم افرا، دوست دختراشم ذوق مرگ که ای ول چه اسم بی افشون های کلاسه، خلاصه میگفتم افرا خودش هر دفعه با یه دختر بود ولی وقتی با یکی بود با هیچ کس دیگه نبود یعنی با همون یه نفر بود تا ینکه یه پسره دیگه مخ طرفو میزد تا یه هفته افرا عزا می گرفت و بعدش سه سوته یه دختره دیگه دلشو میبرد!!! هر روز با ما میومد شیطونیشم میکرد ولی کار به هیچ دختری نداشت.
سه تایی همراه راه میرفتیم، این یکی از تزای خرکی ممد بود که میگفت اینجوری درجه دخترکشیمون میره بالاتر! یه گروه چهار نفره از دخترا خودشونو رسوند به ما، یکیشون که تپلی میزد گفت: بچه ها من غش!
ممد چشمکی حوالش کرد و گفت: تو بغل من؟
دختره ایشی کرد و گفت: زود نیس؟
ممد برا ما ابرویی انداخت بالا که معنیش این بود: الان یه چیزی به دختره میگفت که هم نونش بشه هم آبش و بعدش باید الفرار!
یه بوس برا دختره فرستاد و گفت: زود که نیست ولی جات نمیشه!!!
گازشو گرفتیم و ازشون دور شدیم، افرا که از خنده سرخ شده بود برگشت و دید دختره داره گریه میکنه، نیشگونی از بازوی ممد گرفت و گفت: مرتیکه جاش که میشد، چرا دل دختر مردمو می شکنی آخه؟
ممد که داشته به دو تا دیگه از دخترا با چشم و ابرو اشاره میزد گفت: جاش میشد ولی وقتی مثل وردنه می افتاد رومو مثل خمیر پهنم میکرد!!
افرا و من مرده بودیم از خنده که ممد رو به من گفت: مادمازل منتظر سرویسشون هستن جناب!
نگاهی به پریزاد ، دختری که این چند وقت بدجور رو مخم بود کردم و گفتم: امروز دیگه میگیرم ازش!!!


افرا نگاهی به پریزاد کرد و گفت: این اگه دماغشو میداد پائین همه چی حل بودا!
ممد با انگشت سبابه ش نوک دماغشو داد بالا و جلوم من واستاد. در حالی که سرشو به طرز مسخره ای بالا گرفته بود و زیر چشمی نگام میکرد و گفت: راست میگه نیگا!
سرمو انداختم زیر تا پریزاد خندمو نبینه و به اون دو تا گفتم: بی شرفا خفه شین،پرستیژم داره میخوره بهم.
افرا سرشو خم کرد تا صورتمو ببینه و گفت: چه چُسیا، گمشو برو بینم امروز چیکار میکنی، ولی به جان خودت اگه امروزم دست از پا درازتر برگشتی خودم فردا میرم دم دهنش یه باد خوشبو خالی می کنم میام!
ممد بلند خندید و منم با هر بدبختی بود لب و لوچه م رو جمع کردم. بی اینکه به این دو تا یابو نگاه کنم رفتم سمت پریزاد. یه متری اونطرفترش وایسادم. یه کمی ازم کوتاه تر بود ولی در کل قد بلند بود و اندام پر و موزونی داشت. پوستش سفید بی حد بود و شاید همین باعث میشد زیادی تو چشم بیاد. چشماش قهوه ای روشن بود و با اون مژه های بورش مثل سگ پاچه آدمو می گرفت.
با یه حالت غصه داری گفتم: سلام!
پشت چشمی نازک کرد و گفت: علیک.
کوله مو رو شونه م جا به جا کردم و گفتم: تو دلم داری؟
دستشو گذاشت رو شکمشو گفت: آره سر جاشه!
خیلی پر رو بود ،خودمو نباختم و گفتم: منظورم قلبه!
دستشو گذاشت رو سینه چپشو گفت: آره اینم داره میزنه.
تو دلم گفتم کی باشه من دستمو بزارم اونجا، البته فقط فکر کردما من نهایتش دست دوست دخترامو میگرفتم و تهش یه ماچشون می کردم. تو همین هیز بازیا و نگاش غرق بودم که با یه نازی گفت: ولی فکر نکنم تو عقل داشته باشی!
مثل خودش دستمو گذاشتم رو سرم ولی برعکس اون گفتم: نه ندارم، خیلی وقته بردیش!
بی پروا خندید و گفت: خوشم میاد کم نمیاری.
چیزی نگفتم و چشمامو با یه حالت خمار انداختم تو چشماش. اونم ساکت شد و پشتشو کرد به من. سرکی کشید و گفت: اَه باز این سرویسه دیر کرد.
یه قدم بهش نزدیک شدم و گفتم: من دعا کردم دیر بیاد!
معصومیت از سر روم میباریدا، ممد همیشه میگفت این دخترا فقط و فقط گول ظاهر غلط اندازتو میخورن. بی راهم نمی گفت با اینکه قیافه م بد نبود و تیپمم هیچی کم نداشتم ولی امان از زبونم که مار رو از لونه می کشوند بیرون!
هنوز پشتش به من بود و گفت: به دعای گربه سیاه بارون نمیاد!
حیف دوست نداشتم هیچ رقمه کم بیارم وگرنه یه تیپا میزدم تو باسن خوش فرمش که دیگه گه زیادی نخوره! به خودم مسلط شدمو گفتم: حالا که دعام گرفته.
برگشت طرفمو گفت: اِ مستجاب الدعوه ای؟ خب برو سر چهار راه وایسا برا ملت دعا کن دو زارم کاسب شو!
یه قدم یه قدم رفته بودم و الان نزدیکش بودم. آروم گفتم: من فقط برا کسایی که دوستشون دارم دعا میکنم.
- پس عاشق راننده سرویسم شدی!
- عاشق مسافرش شدم!
خندید و گفت : اونکه همه عاشقشن!
دختره خودخواه، اگه پا میداد یه بلایی سرش میاوردم و یه درسی بهش میدادم که تا عمر داره یادش بمونه! چون دیگه وقت نداشتم گفتم: شمارمو بگیر ، شاید شبی نصف شبی که عشاقت تنهات گذاشتن یاد من بیفتی، دله دیگه یهو هوایی میشه. منتظرتم!
پوزخندی زد و شماره رو مثل چند دفعه قبل گرفت ولی برخلاف همیشه پارش نکرد و گذاشت تو کیفش!!!
تموم شد ، دیگه مخشو زده بودم. ذوق زایدالوصفی تو دلم به پا بود که نگو. یه بوس براش فرستادم و گفتم : بای.
همین موقع سرویسشم اومد. دیگه واینستادمو با یه لبخند پهن برگشتم سمت بچه ها.
افرا گفت: سم پاشی فردا منحل شد؟
ابرمو چند بار بالا و پائین انداختمو گفتم: آره برو رو آب بچُس داداش!
ممد گفت: تف تو ذات خرابت، آخرش کار خودتو کردی.
- ما اینیم دیگه!
افرا خواست چیزی بگه که سر ساعت مقرر مامانش اس داد. بی اینکه بخوندش گفت: گه خوری بسه بجنبین که دارم از گشنگی می میرم.
راه افتادیم سمت خونه. خونه هامون تو یه محل بود ، کوچه اول خونه ممد بود، کوچه دوم افرا و کوچه سوم من. وضع مالی ممدینا بهتر بود ولی در کل خونواده سه تامون وضعشون خوب بود و همینم باعث میشد سه تایی هر غلطی دلمون بخواد بکنیم و پایه هم باشیم. بابای افرا با دو تا عموهاش بنگاه آهن فروشی داشت، بابای ممد تو کار بساز و بفروش بود بابای منم کارمند بانک!


وقتی رسیدم خونه اول رفتم تو آشپزخونه. مامان مثل همیشه با لبخند جواب سلاممو داد. بغلش کردم و لپای سرخشو یه ماچ کردم. عاشقش بودم تپلی بود و مهربون!
- مامان بجنب که دارم میمیرم از گشنگی. - آمادس ، برو مهسا رو صدا کن. مهسا خواهرم کوچیکمه و کپی برابر اصل مامانه. شش سالشه و برخلاف من خیلی آرومه. به در اتاقش که رسیدم دیدم زیادی ساکته. گفتم بترسونمش، برای همین سرمو یواش بردم تو اتاقشو گفتم: پخخخخخخخخخخخخخ آی خیط شدم، آی خیط شدم. بچم همچین تو خواب غرق بود که اصلا نگفت تو خر کی هستی. رفتم بالا سرش ، لپاش گل انداخته بود و اگه با ماچم تف مالیش نمیکردم راحت نمیشدم. می خواستم گازش بگیرم که دیگه دیدم خیلی نامردیه. اخماش رفت تو هم و و قتی دستشو کشید دید خیس شده با صدای ناناسش گفت: اَه داداشی! - جون داداشی. چشماشو باز کرد و گفت: بدجنس. همونجور که میزدمش زیر بغلم گفتم: خودتی لواشک! از بس دست و پا زد وسط هال گذاشتمش رو زمین. مهسا اینور جیغ جیغ میکرد مامانم از تو آشپزخونه گفت : باز چه آتیشی انداختی به جون این بچه؟ دستمو زدم به بغلمو گفتم: مهسای بدجنس، ببین مامان داره دعوام می کنه! ساکت شد. الهی قربونش برم که انقد دل رحمه. لباشو با ناراحتی داده بود جلو، دوباره بوسش کردم و دست در دست هم وارد آشپزخونه شدیم. مامان چشماشو باریک کرد و گفت: فقط میخواین آدمو حرص بدین؟ مهسا گفت: من اشتباه کردم مامانی، داداشی فقط بوسم کرد! لپشو کشیدمو گفتم: فدای آجی جونم بشم من. مامان که غذا رو می کشید گفت: آدم سر از کار شما در نمیاره. این جمله رو یه بار مامان گفت بعد مهسا در جوابش گفت: آدم نه شما!!!! بچه روز قبلش نشسته بود تو اتاق ور دل من و ممد و مکالمه هامونو ضبط کرده بود. آخی یه کتک مفصلی از بابا خورد که دیگه باعث شد من هیچ زمان وقتی با بچه ها بودم راهش ندم تو اتاق. بعد از ناهار رفتم تو اتاقم. میخواستم بشینم پای کامپیوتر که دیدم هم خسته م هم غروب کلاس زبان دارم این شد که رو تخت ولو شدم. موبایلمو برداشتم دیدم سعید اس داده. این سعید آقا همون فتانه جون خودمونه! نوشته بود: سلام عجیجم! من زدم: سلام عشقم، خوبی؟ فوری جواب داد: سلام... سپند... برا اینا من سپند بودم و اینا هم خرکیف که چه اسمم باحاله. سعید جون وقتی اینجوری می نوشت یعنی میخواست خرم کنه. نوشتم: جونم... - می گما پس کی میای خونمون؟ سعید از اون دخترا بود که سیرمونی نداشت. خیلی از پسرا دنبال دوستی باهاش بودن ولی به من خودش نخ داد و خواست دوست بشیم. اینهمه اصرار کرده بود برم خونه شون یه بار فقط رفتم. اونم عین دختر خاله ش نشستم به خاله زنک گفتن و بعدشم پاشدم اومدم خونه!!! یادمه موقع خدافظی قیافه ش شده بود مثل لبو!!! براش نوشتم: مگه تنهایی؟ - تو که میدونی همیشه تنهام عشخم! نه نه و باباش از صبح تا شب تو شرکتشون کار میکردن، نمیدونم اینهمه مال رو میخواستن برا کی وقتی دخترشون هر روز ممکن بود بی حیثیت بشه. نوشتم: فتانه جون، امروز وقت ندارم. الانم خوابم میاد ، میخوام بخوابم. یه اس زد که اولش شکلک غمگین گذاشته بود و بعدش نوشته بود بیام بغلت؟ جواب ندادم اگه می گفتم آره حالا مگه به همون بوسه بسنده میکرد ، باید تا ته خطو براش هی اس می نوشتم. تا ساعت 4 خوابیدم که مامان بیدارم کرد همونجور که رو تخت نشسته بودم و خمیازه می کشیدم یه اس به ممد و افرا دادم که آماده بشن. این موقع ها که خارج از مدرسه میرفتیم بیرون دیگه خودمونو خفه می کردیم از بس میخواستیم خوش تیپ باشیم. ممد که تابستونا زیر ابرو هم بر میداشت. مرتیکه میشد عین عروسک و اونوقت بود که یکی باید جلو من و افرا رو میگرفت که به جای جی افمون نگیریمش تو بغل! یه چایی خوردم و پریدم جلو آینه. با ژل و واکس مو دست به کار موهام شدم. چون موهامون برا مدرسه باید کوتاه باشه ناچارا سیخشون کردم بالا. خدا شاهده مجبور بودم و گرنه من از این مدلا خوشم نمیاد! یه بلوز اسپرت سفید با یه شلوار جین مشکی پوشیدم. کت چرم مشکیمو هم که کمی بلند بود رو با شالگردنم که سیاه و سفید بود روش پوشیدم. یه نگاهی به خودم تو آینه انداختم، جیگری شده بودما!!! یه اس زدم به ممد و افرا و گفتم: گم شین بیاین بیرون بسه هر چی تیپ زدین. تا ادکلن رو خودم خالی کنم، ممد اس داد: گوزور ، من خیلی وقته آمادم. آره جون خودش، افرا هم اس داد: مرتیکه یکی به خودت بگه، آمادم. با برداشتن دفتر پاپکم از اتاق اومدم بیرون. کفش اسپورت مشکیمو پوشیدمو بلند گفتم: مامان من رفتم، خدافظ.


سر کوچه افراینا که رسیدم هنوز نیومده بود بیرون، شمارشو گرفتم که رد تماس داد و سر و کله ش پیدا شد.مشتمونو مثل همیشه بهم کوبیدیم و گفتم: اُهُ مرتیکه چه تیپ زده، میخوای دل غزل پر پر بشه؟
خدائیش افرا خشگلتر از ما بود. چهره ی ظریف ولی با جذبه ای داشت. چشم مشکی و ابروی مرتب و بلند مشکی ، دماغ فندقی، لبو لوچه میزون با پوست برنزه ش خیلی خواستنیش میکرد. از نظر هیکلم یه کمی چارشونه تر از ما بود به خاطر همین خیلی تو چشم میومد. یه نگاه به سرتا پای تیپ آبیش کردم و گفتم: الهی دورت بگردم مادر!
بوسم کرد و گفت: نه نه بریم امشب خواستگاری؟
یکی زدم تو دلشو گفتم: بی شرف حالا من یه چیزی گفتم، گمشو بی حیا.
ممد برامون یه سوت زد که تندتر رفتیم رسیدیم بهش. هم زمان دو تا دستاشو مشت کرده بالا گرفته بود که من و افرا دوتایی مثل همیشه زدیم قدش.
این یکی بچمم چیزی از آقایی کم نداشت، در واقع ممد گرچه ریخت و قیافه ش خوب بود ولی بیشتر از همه چی اخلاقش باعث میشد آدما جذبش بشن البته مستحضرید که منظورم فقط دخترا بود!
- مرتیکه چه رفته تیپ لوس و ننر زده ، خاک تو سرت نمیگی من و این افرار کارتو میسازیم؟
افرا دستمال گردن ممد رو کشید و گفت: راست میگه ، دیوث آخه لیمویی پوشیدی؟ اَنتر انگار کرم شبتاب داره چشمک میزنه.
ممد یه نگاه بهش کرد و گفت: تو خفه هر چی باشه بهتر از آبیه
بعدشم منو هل داد و گفت: هوی تو، گه میخوری کارمو بسازی پسره هیز!
افرا منو بغل کرد و گفت: میسازیمت نگران نباش، مگه نه عشقم؟
با ناز گفتم : آره نفسم.
ممد باسنشو داد سمت ما و گفت: گوزورا ، جمع کنین بساطتونو عین این زن و شوورا!
افرا هم نامردی نکرد محکم با باسنش زد تو قد ممد و گفت: خاک تو گور دگوریت بکنم که انقد بی تربیتی.
تا برسیم آموزشگاه فقط ور مفت زدیم. آموزشگاه زبان مورد نظر مختلط بود و ملت میومدن صفا. پاتوق همه ی دخترا پسرا برای قرار و مدار بود. همین که رسیدیم افرا که رفت چپید ور دل غزل،من و ممدم شدید هوس کرم ریختنمون کرده بود. سه تا دختر وسط سالن وایساده بودن و بلند می خندیدن. معلوم بود سنی ندارن یعنی اندامشون که هنوز انحناهای لازم رو پیدا نکرده بود ولی پدرسگا از بس لباسشون تنگ بود همین چیزای نداشته رو هم خوب نما داده بودن. بهشون نزدیک شدیم. یکیشون با عشوه همچین قر و کرشمه میومد که آدمو تحریک میکرد همون وسط یه دور رقص باهاش بره. سرمو نزدیکش بردمو گفتم: قر کمرتو عشقه!
خنده ای کرد و گفت:تنهایی و با لباس خشگل ندیدیم پس.
اِ وا خاک عالم، حیا هم خوب چیزیه ها. ممد چشمکی بهشون زد و گفت: نگو دهنم آب افتاد، تو پایه باشی اونم می بینیم.
یکی دیگه شون گفت: عزیزمی.
نگاهی به ساعتم انداختم که دیگه وقت کلاس بود. رو به سه تاشون گفتم: مــــــــاچ. قر خواستین بدین سوت بزنین بیایم فنا شیم.
راه افتادیم سمت کلاس که سر جام خشکم زد.پریزاد جلوم بود و انقد نسبت به تیپ مدرسه ش تغییر کرده بود که کپ کردم. یه پالتوی مشکی تنگ تنگ تا رو باسن پوشیده بود، شلوار مخمل قهوه ای، یه بوت تا زیر زانو مشکی و یه شال وکلاه قهوه ای هم سرش بود. صورتش با آرایش باعث دل ضعفم میشد!
ممد که دیدش گفت: ای بمونه تو حلقت، ورپریده چه خشگل شده!
نمی تونستم چشم ازش بردارم، اونم انگار راضی بود و همونجور که با دوستاش حرف میزد زیر چشمی به منم نگاه میکرد. باید میرفتیم کلاس، بهش چشمکی زدم و رد شدم.
سر کلاس اصلا گوش نمیدادم ببینم کی چی بلغور میکنه فقط دلم میخواست هر چه زودتر تموم بشه تا من برم پریزاد رو ببینم. لامصب بد هلویی بود، آب از دهن آدم راه مینداخت. بالاخره کلاس تموم شد و منو بدو رفتم بیرون. کم کم همه اومدن و من دنبالش گشتم. با یه دختره داشت حرف میزد و از کلاسشون بیرون اومد. منو که دید برام خندید. وای که دلم میخواست برم بغلش کنم.
افرا و ممد خودشونو رسوندن بهم. گویا غزل زودتر رفته بود، ممدینا هم مهمون داشتن ، این بود که دوتایی شانس گند من میخواستن زودتر برن خونه.
ناچارا راه افتادم. وقتی به پریزاد رسیدم، گفتم: منتظرتم!
بیرون که اومدیم ممد گفت: ولی خودمونیم ، مخ طرفو قشــــــــنگ ریدی توش، چه راه به راهم برات لبخند میزد!
افرا که همیشه بعد از دیدن غزل زیادی کبکش خروس میخوند گفت: چیه ؟ حسودیت میشه؟
ممد- بزغاله من به چی شما دو تا حسودی کنم؟ هزارتا از اینا که برام له له میزنن لازمم نیست مثل شما خودکشی کنم محلم بزارن!
دستمو دور گردن افرا انداختمو گفتم: راست میگه جیگرم، تو حسودیت میشه.
ممد یه پس گردنی به من زد و گفت: ضعیفه برو تو رختخواب برا شوور جونت عشوه بیا، اینجا وسط خیابونم شد جا؟
افرا یه تیپا نثارش کرد و گفت: دفعه آخرت باشه با زن من اینجوری حرف میزنیا!
ممد جای اون به من تیپا زد و گفت: گمشو زن ذلیل.
وقتی رسیدیم دم خونه ممدینا، گفت: بچه ها اِلی هم امشب هست، به نظرتون چه تیپی بزنم؟
افرا پقی زد زیر خنده و گفت: خوشم میاد این دختره بد نطقتو کور کرده.
الی دختر دوست بابای ممد بود، از همون اول با ممد مثلا پدرکشتگی داشت وگرنه طبق آزمایشات افرا اینا همه ش عشوه خرکی بود!!!
هلش دادم سمت خونه شونو گفتم: ممد از این بی جنبه بازیا درنیار، برو بزن تو دهنش دختره اکبیری!
ممد- به خدا اگه آشنا بود که تا حالا یه بلای اساسی سرش آورده بودم.
- حالام چیزی نشده، بی خیال باش سگ محلش کن تا ببینه هیچ گهی نیس.

[ چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ] [ 21:5 ] [ مهستی ] [ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه